بازگشت ( برای سوم خرداد ، آزادی خرمشهر عزیز …)

- لوان تور ِ تهران ، آبادانه . هفت عصر ، جانمونی …

صدای تعمدا تو دماغی شاگرد راننده ، ننه زبیده را به خودش آورد . آب دهانش را قورت داد و در صندلی اش جا به جا شد . پرده ی سبز چرکمرد را لای درز پنجره جا داد تا جلوی تیغ آفتابی را که از حاشیه ی شیشه میبارید گرفته باشد .

از ترس جا ماندن ، اصلا برای ناهار از اتوبوس پائین نرفته بود که حالا بپرد بالا. او یک عمر جا مانده بود ، این دفعه را دیگر نمیخواست …

با بال مینارش ، عرقی را که از گردنش راه گرفته بود سد کرد .

آهش را فرو خورد و انگشترش را در انگشت چرخاند . نگاهش کرد . از آن همه زاد و رود و خانه و زندگی ، همین مانده بود . نگین فیروزه اش را فشار داد . طوق باریکش هنوز هم مثل روز اولی که از اوستا نبی زیر لفظی گرفته بودش ، برای انگشتش بزرگ بود .

هیچوقت درش نیاورده بود . چه موقع خمیر گرفتن و تنور آتش کردن ، چه وقتی کهنه های بچه هایش را سر بمبوی فشاری شسته بود ، چه موقع چنگ زدن رخت سربازی عامر و ثامر . حتی وقتی ملحفه را از صورتشان پس زد تا شناسایی شان کند، همین دستش بود ، بگو آن موقع با لرزش های دستش لق لق میزد در انگشت ، شاید .  در معراج الشهدا فقط روی یکی را پس زد .  مطمئن بود .آخر دو قلو بودند ، همه جا با هم ، همیشه .

اتوبوس سینه کشان گردنه را بالا می رفت و زوزه های بی امانش ناله ی محتضری را می مانست . صدا آشنا بود ، همان ماشین همیشگی .

برای ننه زبیده وان یکادی هم که بر گردن آینه ی جلوی اتوبوس آویزان بود و موقع سه به دو دادن راننده ، جا کَن می شد و منگوله ی قرمزش تکان تکان می خورد هم آشنا می نمود .هول و تکان جزئی از وجودش شده بود انگار …

از تنگ ملاوی به این طرف ، قلبش  آرام گرفته بود . بوی وطن می آمد . بوی شط و شرجی ، بوی مورد ، گل های زرد برهان ، بوی سمنت تازه آب پاشی شده ، قبل از اینکه زن های لین بیایند و دم در بنشینند .

بوی عرق اوستا وقتی غروب خاک آلود و خسته برمی گشت و از ترک دوچرخه اش ، استانبولی را که حالا به جای گچ هندوانه ی چاقو زده تویش بود میداد دستش . زیر لب گفت : خدا قوت اوس نبی !

تازه وقتی آمد لبه ی چادر را به دندانش محکم کند تا از سرش سُر نخورد ، فهمید که دارد می خندد . مثل همان خنده هایی که آن وقتها توی صورت نبی کرده بود و با نشان دادن یک ردیف مروارید دل و دینش را برده بود .

حالا دیگر نه اوستایی بود و نه مروارید و نه خنده ای . این یکدست عاریتی هم آنقدر لق زده بود که لثه برایش نگذاشته بود .

- اما باکی نداره . وقتی  برگردُم دلُم نهاده میشه . بهمنشیرو ِ که ببینُم قرار می گیرُم . اوسا نیس ، اما رفیده خو ، هس . بیشتر ِ خونه هاشه خودش دُرس -راس کرده بود . اگه عامر و ثامر نیسن ، بلمشون خو وارونه زیر نخلِ میدونگاه افتاده . حالا بگو بِچه ها روش بشینن و رِنگ بگیرن و چپ بزنن . همه آشنان . تو کوچه خو نمی مونُم.

تابلو را نمیتوانست بخواند . اما می دانست روی آن نوشته شده : شهر خون و شهادت …. بدون وضو وارد نشوید .

نفس عمیقی کشید و پیشانی اش را به شیشه چسباند . غروب می رسید .

 

برگرفته از وبلاگ دوست عزیز و خواهرمحترم بنده : www.balalayka.ir

 

/ 4 نظر / 35 بازدید
پرديس باکس

سلام دوست عزيز آيا مي خواهي بازديد وبلاگت را افزايش بدي ؟ آيا مي خواهيد رتبه هاي نخست موتور جستجوگر گوگل شويد؟ پيشنهاد ما را قبول کنيد و از لينک باکس هوشمند پرديس باکس استفاده کنيد. آيا مي دانيد لينک باکس چگونه باعث افزايش بازديد شما مي شود ؟ آيا با نحوه کار لينک باکس ها آشنايي داريد ؟ راهنماي کامل استفاده از لينک باکس پرديس را مشاهده نماييد www.help.pardisbox.ir شما هم در سايت ما عضو شويد و به وبلاگهاي پر بازديد بپيونديد www.pardisbox.ir با تشکر از شما توجه داشته باشيد که لينک هاي ارسالي شما هيچ نيازي به تاييد توسط گروه پشتيباني ندارد مديريت لينک باکس هوشمند پرديس باکس[گل]

asal

سلام دوست عزیز،وب قشنگی داری،اگه مستندهای جذاب و دیدنی و جنجالی دوس داری حتما از ما دیدن کن.

پیام شادگان

سلام آقا مهدی وبلاگ قشنگی داری با محتوا وگیرا لذت بردم یک سری به وبلاگ من هم بزن اگر تمایل داشتی تبادل لینک کنیم به من خبر بده ممنون میشم منو به یاد روزهای جنگ انداختی و دفاع از آبادان و مردم خوبش

سعید

سلام مهدی جان . آمو سرت خیلی شلوغه که هر 15 روز یه بارم به وبلاگت سر نمیزنی ؟! میگم کوکا بد نیست با خودت یه تبادل لینکی بکنی.خدا رو کولت دلمون پوکید از بس مطالب تکراری خوندیم عین روزنامه ها!!! چاکریم.